تبليغاتX
<-BlogTitle->

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات

    ـتش به خانه ی وحی
بر حریم عقل کل دیوانه ای زد آتشی/کز غمش هر عاقلی را جان و پیکر سوخته

خیمه گاه کربلا را آتش از اینجا زدند  / شد ز داغ محسن آخر کام اصغر، سوخته

آن چه در منابع تاریخی اهل سنت آمده این است که خلیفه ی دوم با همراهی چند نفر به در خانه ی امیرالمومنین می آید و فریاد می زند:ای اهل خانه! برای بیعت با خلیفه ی خدا بیرون بیایید، اگر نه خانه را با اهلش به آتش می کشم.

آیا همین جمله سند مظلومیت خانواده ی پیامبر نیست؟فاعتبروا یا اولی الابصار!!

 

نويسنده:پوپک |  پنجشنبه 1388/03/07
موضوع: | لينک ثابت |

   
امروز،اول بهار است و نوروز. اما به قول شاعر:

بهار مردمان عید و است و نوروز/ بهار عاشقان دیدار یار است.

چند رباعی از آقای ایرج زبردست مناسب این ایام تقدیم می کنم:

امروز بیا ترانه خوانی بکنیم/با سبزه و آب هم زبانی بکنیم
عید است و غبار غم گرفته است دلم/ای اشک بیا خانه تکانی بکنیم

آیینه ی روزگار لبخند خداست/آرامش سبزه زار لبخند خداست
از عطر نگاه باغ ها دانستم/ نام دگر بهار لبخند خداست

یک نامه پر از ماه و تو را دارم یاد/در پاکت گل گذاشتم دادم باد
:ای علت سبز خاک، هر جا هستی/هر روز تو، روز دوستت دارم باد.

 

نويسنده:پوپک |  جمعه 1387/12/30
موضوع: | لينک ثابت |

    مرد درد
تقدیم به شاعر دردمند؛مرحوم قیصرامین پور:
از درد گفته است،
مردی که خفته است؛
مردی که غصه های درونش نهفته است.
مردی که درد را، تا آخرین سلام،
از کوچه های آبی ذهنش نشسته است.
از درد گفته است،
از درد مردمی که چروک لباسشان،
از مردمی که رنگ سر آستینشان،
جز درد هیچ نیست.
او از لبش تراوش خون است و هیچ نیست.
مضمون پاره های دلش را شنیده ای؟
چیزی به جز الف و لام و میم نیست.
او گرچه رفته است،
دردش ولی به جاست،
ای همره عزیز،
وقت من و شماست.
مرد درد

 

نويسنده:پوپک |  سه شنبه 1387/08/28
موضوع: | لينک ثابت |

    جمعه های دلتنگی(6)
یاد آن روزها به خیر،

به محضی که اسم عزیزش رو می شنیدم دلم می لرزید، اشک تو چشام حلقه می زد و موهام سیخ می شد. حالی بهتر از اون لحظه سراغ نداشتم. دونه دونه قطره های زلال و شفاف اشک زنگار دلم رو خیلی راحت می شست و با خودش می برد. می شدم مثل آینه. اون وقت دلم می خواست پرواز کنم، دل تو دلم نبود، واقعا تو پوستم نمی گنجیدم، مثل بچه هایی که از خوشحالی بالا و پایین می پرن و لُکّه می دون دلم می خواست همین جوری بدوم. حیف.

 یادش به خیر، سال های پیش وقتی ماه شعبان می اومد حال و هوامون یه جور دیگه ای بود. هوای دیگه ای رو تنفس می کردیم، احساس زنده بودن داشتیم. ولی حالا چی؟ حالا دیگه خیلی گرفتاریم، وقت نداریم به اون موقع فکر کنیم. همیشه دیرمون شده، همیشه از کارامون عقبیم، به همه می گیم: وقتمون خیلی بی برکت شده. هر چی می دویم کارمون به جایی نمی رسه. اما فکر نمی کنیم شاید یه وقتایی مسیر رو اشتباهی می دویم. می دویم و خسته می شیم و به نتیجه نمی رسیم. تازه اعصاب خوردی و خستگی روحی هم به کوله بارمون اضاف شده. نمی دونم کجای کارمون لنگ می زنه، ولی هر چی باشه، ما باید از نو شروع کنیم، باید قلبمون رو صاف کنیم، پنجره های دلمون رو به سمت دریا باز کنیم، منتظر باشیم که قایقی از اون دور دورا بیاد خبری برامون بیاره، خبر خوش؛ مثلا  این جوری بگه:

 دوره ی غم سر رسید / غصه به آخر رسید

لبهاتونو وا کنین / سکوت و رسوا کنین

قند تو دلا آب شده / پرستو بی تاب شده

بهار اومد دوباره / این دفعه موندگاره

اشک شادی بریزید / غم ها رو دور بریزید

چشماتونو نبندین / با غنچه ها بخندین

دنیا شده پر از گل / نرگس و یاس و سنبل

لطف خدا می باره / شادی اومد دوباره

خدا عجب صبری داشت / شیطونو بر نمی داشت

حق بر باطل پیروز شد / تاریکی رفت و روز شد.

 

نويسنده:پوپک |  جمعه 1387/04/21
موضوع: | لينک ثابت |

    گلی شکفت
در باغ سرو و سیب،

پیکی ز ره رسید،

بوی خدا دمید،

بلبل به خنده گفت:

آری گلی شکفت.

 

نويسنده:پوپک |  چهارشنبه 1387/04/05
موضوع: | لينک ثابت |